برای عباس کوه کن که شیرین را بر ذهن من حک کرد !


تنوره داغی بود
نان که چه عرض کنم انسانی را در خود پخته میکرد .
همگان نشسته بودند و رنگ را به رخسارشان نشانده
تب تند سکوت بر لب داشتند
گویا تمام سکوت برای خودشان بود تا صدای خودشان را خوب بشنوند .
قلب این تصویرهای مشبک زیبا همان چیزیست که امتی را به وجد میارد و میمیراند . تصاویری از شیرینهای ایرانی که سالهاست فرهاد های فقیر و بی تخت را به اتاقهای مملو از پوسترهایشان کشانده است .
اینها همان نوبرکانه سالهای پر تصویر ایرانند که دستهای خواهشناک و جسور هوس از هر رخت و لباسی سویشان دراز میشود .
و اینان خود محبوبان بی عشقند و معشوقکان سرد و بی روح .
اینان تمام بازیگران زن ایرانند .

و چه شیرین بود دیدن فرهاد از چشمهای این همه شیرین
آنجای که گریه میکردن بر مزار فرهاد کوه کن و آنجا که میگریستند از برای تنهای خویش
وچه شادمان بودند وقتی خسرو سوار بر اسب بسوی شیرین می تاخت.
این فیلم تجسم تازه یک مجسمه بی قاب از خسرو – شیرین- فرهاد است .
آنجا که رقابت عشق آغاز میشود و تلاتم دریای ذهن را احاطه میکند و سنگ بر سنگ بند نمیشود .
میتوان فاصله را عبور کرد میتوان زمین را بر آسمان یا آسمان را بر زمین سوار کرد گوی که اسب و سوار را بر انسان اما نمیتوان بی عشق بر دل سنگ تصویر یک رویا کشید .
بیستون نقشه اراده من و توست که اینچنین زیر بار روزمرگی دارد نقش میبازد .
صحنه های بکر در این نمایش چهره ها کم نیست جای که بی گمان تماشاگر و بازیگر هر دو نظاره گر یک روایتند .
آری برای این چهره ها داستانکی از یک داستان به وسعت تمام روزهای زمین در حال روایت است .
* به تاخت میرویم ،،، نه تا خود عشق ،،، تا همسایگی عشق ،،، تا آفتاب بر من و خسرو یکسان بتابد !!! *
--- شیرین مرا بسوی خود بخوان از وادی مرگ
این لهن صدا گوی از پس تاریخ می آید از جای میان تبهای شبهای بیماری من و تو
--- آری فرهاد چه خوش شیرین نواخت : با تو عاشقی هم مرد .
گردابیست این جهون که هرچی سکون را خواهی منجلاب تو از سر میگذرد .
آبهای این باتلاق تموز وسعت بی شمار انسان دارد .
این فیلم صحنه گردان یک روایت روشن است جای به تاریخ میتازد جای به حال جای به هیچ .
این فیلم وصیتنامه انسانی یک قوم است یک تاریخ برای آینده
جای که برای همگان ما پرونده ای از گذشته باز میکند جای که پرونده ها پوستینی شده اند برای زیر انداز جانورانی کوچک .
***
من این سرزمین را پشت پلکهای خود نگاهبان بودم . چشم که فرو بندم چون اشک می غلتد روی دامان تو .
روزگاری بساز بهتر از این روز
باج از دروازه بردار و خراج از دهقان
امن عیش این سرزمین فراهم کن ،
آنسان که باز و تیهو خویشاوند شوند و
گرگ و میش از یک چشمه آب بنوشند .
شیرینم ما این جهان به ویرانی کشانده ایم
بر توست که آبادش کنی
***
خرد من وتو همان شیرینهای این ملک است که رویای به وسعت معنای این جمله ها دارد .
باید تحقق داد و برایش گردابه های خون نثار کرد .
من بر تکیه رحمانیان بر نثر زیبای این نمایشنامه سینمای ایمان دارم گوی در تمام نقاط کلمات رد پای دارد .

و بر این اعتراف میکنم که شیرینم کجای که عباس کیارستمی تو را قشنگتر عاشق شد و زیبا تر چهره تو را بر پهنای ذهن ما حک کرد .
** عمری گذشت تا دریافتم عشق دستمال کهنه ای نیست برای پاک کردن کفش مردان خسرو مریم را برگزید در بازی سیاست و معشوقی طلب میکند در کنج برج تنهایش
بنویس شیرین عاشق است نه دستنبوی نوبرانه شبهای بی قراری
نه ننویس
بنویس نه !!!
همین و بس .**
کهنه غبار ذهنم را روفت . دلم را از صافی نگاه چندین منظره بکر عبور داد و مرا به ضربی و زبری جهان دیده کرد .
اری کیارستمی را میتوان بهترین دانست اما باید به بهترین بهترین ها ایمان داشت .
و من هنوز مومن اویم .
همین
---------------------------------------------------------------------
پی نوشت : فیلم شیرین اثر عباس کیارستمی را هرگز نبینید .



