ایوان کلام - دار قالی

حرفهایم
زنجیرهای شدند
سترگ بر پیشانی دهانم
که زبانم را به حبس دهان محکوم کردند
و دیگر چه بگوید این بیچاره زبان؟
واگویه هایش
را یاوه می دانند
وقتی طعم
عشق را
بر زبان بر
آماسیده ات می نشانند
تو بی تفاوت خواهی گفت شما؟
اینک
تلخ تر از آنم
که طعم شیرین بودن را
حس مکنم
شاید روزی
در انبوهی از مه و خاک
لباس رفتنم را
از انبان تنهای
و بی کسی
بر تن کنم
راستی رویا هامان
در پهنه گیتی
بر سنگ فرش حقیقت گم نشوند؟
همین
نوا بامدادی
----------------------------
پی نوشت : چند روزی هست جای را برای خودم دست و پا کرده ام که بسیار شبیه خودم هست .
خوشحال میشوم آنجا نیز به من سر بزنید
www.rahiberahai.com