ایوان کلام  -  دار قالی


حرفهایم

زنجیرهای شدند

سترگ بر  پیشانی دهانم

که  زبانم را به  حبس  دهان محکوم کردند

 

و دیگر  چه  بگوید  این  بیچاره  زبان؟

واگویه هایش  را  یاوه می دانند

وقتی  طعم  عشق  را

بر  زبان بر

آماسیده ات  می نشانند

تو  بی تفاوت خواهی  گفت شما؟


اینک

تلخ تر از آنم

که  طعم  شیرین  بودن را

حس  مکنم

شاید  روزی

در  انبوهی  از مه و  خاک

لباس  رفتنم را

از  انبان  تنهای

و  بی  کسی

بر تن کنم

راستی  رویا هامان

در  پهنه گیتی

بر  سنگ  فرش حقیقت  گم  نشوند؟

 

همین

نوا بامدادی

 


----------------------------

پی نوشت : چند روزی هست  جای  را برای خودم دست و پا کرده ام  که بسیار  شبیه خودم هست .
خوشحال میشوم  آنجا  نیز  به من سر بزنید

www.rahiberahai.com

برگ های باکره

- چونان غنچه ای که بال بگشاید
برای فتح عِطر تو
- چونان مسیحی که نسیم بخشد
به برگ های باکره
- چونان قلبی از عشق
که آسمان را گونه
و تن را لب
برای بوسه های پی یا پی کند
- چونان ماه که خلوت هفت سین دلت را
با سور
هزار سین کند
- من عی ید را
چونان قاصدکی
یا
چونان بارانی      آرام آرام
بر تو
مژده  می دهم
مژدگانی  من
میتواند بوسه ای باشد
میتواند  دستی بر آمده از آستین خشم ،
حال
 این تو
این عی ید
این من

همین
نوا بامدادی
-------------------------------------------------
پ ن یک:  این عید نیست  عی ید است .
پ ن  دو:  باد بادکم  رویایم را تاب نیاورد، از  باد بازی  خسته شد و نا گهان،
بر زمین عاشق ، ماند و ماند و ماند .

تا سانس بعد زیستن ،،، خدا بزرگ است .

برای پرواز  بال های  بهانه اند

خود را به پهن گستر عمق دره رها کن

آنجا جای میان زمین و آسمان

دل تیمار می کنند

ای  رام  گشته  به  پنجه اوستاد

رم کن

تا  واکنی  تبار خویش  زمنیت

ز  من شدن

تا  بهر  بودن مدام

شهنه را رها کنی

تا  سانس  بعد  زیستن

خدا بزرگ است

همین
---------------

به  سادگی  لبخندیست

رویدن

باید جنم سبز  شدن را بر  پیشانی

عرق ریزان

داشته  باشی

مارک بهارین  بر

هر  برق  دیده ای

نقش ضخیم در هم  تنیده گل کردن نمی آفریند

با  بوته های  صبح 
بر  کناره  پنجره های

آفتابین  روزانه ،

لبخندی

همیشه منظره دار باش

 

همین

نوا بامدادی

پ ن : سال بعد آبستن حوادثی خواهد بود که با خط درشت در تاریخ نوشته خواهند شد . این را نه من میگویم نه خوابهایم ،،،  چشمهایم  به انتظارشان نشسته است . چشمهایم .

می فهمی چی میگم ؟!!!


زندگی  سگ  شده پاچه میگیره
میفهمی چی میگم

آینه ها همه تکرار خودن
میفهمی چی میگم

درد من یک درخت و دو درخت نیست
درد من یه جنگل
میفهمی چی میگم

درد من یه برگ دو برگ نیست
درد من پوشش زمین با برگه زرده
میفهمی چی میگم

درد من یک نفر دو نفر نیست
یه خیابان دو خیابان نیست
درد من
یه امیر آباد
میفهمی چی میگم

درد من یه حرف دو حرف نیست
یه فریاد  دو  فریاد نیست
درد من
بغض ٍ ، خون ٍ ، اعتراضه ٍٍٍٍٍٍٍ
یک تن دراز کش
فریاد زن
مرده
در خیابانه
میفهمی چی میگم

درد من یک حقه
یک حق
که  میخ شده
داره تنم رو به چهار چوب میکشه
میفهمی چی میگم

همین
نوا بامدادی

----------------------
پ ن :  خدا بیامرزد سیب را که پانسمان زخم دلم را باز کرد و باز گذاشت و رفت .

ببوس و برو


قناری  قفس تنگ و تاریک  دلم 

 
آزادیت را با بوسه ای خواهم داد !

  
تو  اگر از دلم  خسته  شدی

ببوس و برو

این  سنگهای  سنگفرش  شده  دلم 

عابر  خسته  زیاد به  خود دیده است 

 کوچ این  گله  از  رمه  دلیلش  زمستان نیست

 گویا برکه ای

برای پریدن پرنده دل من

پر آب شده است


همین

نوا بامدادی

صلیب قاب

طاقچه  حیاط دلم
قاب دل تنگی تو را دارد
تنگ ماهی  روی سفره
نقش روی تو را دارد
و صدا ها از دور
گویا لهن تو را دارد

بی تو
روزهای  بیشماریست
غروبها
به شب نرسیده
صبح نحس  بی خورشید میشوند
-
هنوز گلی  را که تو بوییدی
یادم هست
رنگ
خوش رنگ چشمهایت بود

راستی 
آیینه چشمهایت را
کدام  طاقچه نامحرم
به صلیب قاب های
ندیدن
کشیده است .
مرا
برای  لحظه ای ببین
دخترک 
روزهای
یک تن ، چند میخ و دو پاره چوب

همین
نوا بامدادی

ساعت 00:47  بامداد

مثل همیشه  صبح است


ساعت 9:47 دقیقه شب


خورشید مثل  یک  تن  عریان

در  افق  پنهان است ،،،

نمیداند  ،  نمی فهمد

تاریکی  عریانی را  پوشاندست

درک  خورشید  از  چشمهای  من و تو

به  غلیظی  این  شب  است

من  بار ها

در  همین ،،،  امشب

خود را  در  آغوش  رها  کردم 


که اگر  خورشید بود


آغوش  را  رها  میکردم !!!

یک بار  دم  صبح  بود

سنگفرش  خیابان  تکه های  نور  لامپ  را  میبلعید


تخت رنگ  نیمه  شب  بود

و من  چشمهایم  تمام  شب 


یک نفر  عریان ، مرا  بوسید  !!!

و  من  ، بیدار  شدم 

خورشید هنوز  در  افق عریان  بود

ساعت 00:47  بامداد 

همین 

نوا  بامدادی

فریاد را باور کن ، هر چند از  گلوی، نای ، برنخیزد !!!

مینویسم فریاد
  تو بخوان درد
 تو بخوان لق لق جاری لب حوض
 تو بخوان پیشخوان اندوه مدام
 تو بخوان سنگ قبر رویا ها
 و این منم انسان
 صاف و روشن
 مشکینه پوش
ایستاده       ماتم  زده
 بر سر سنگ نگاهت
 چونان کسوفی خشک شده بر پیشانی آسمان
هنوز  باغ  آسمان  ستاره  میخواهد
هنوز  ساعت  خوش  اعتراض 
همان  تقارن
ماه و خورشید است

تو اگر  سینه ای   با  سواد داری
ستبر کن
 

بخوان

لب    را سکون نبخش


بجنبان



گلوله  جای  زبان 


در  دهان 


دندان قروچه  می کند  .  


باور  کن  اندوه  من وتو 


یک  فریاد  کم دارد


تو 


بخوان  درد 


تو  بخوان 


لحظه خوش 


اعتراض


همان  ساعت  خوش  تقارن 


 
ماه  تو  و


خورشید من



فریاد  را رفیق  باور کن 

گوش  رک  کن 


بشنو 


هر چند  اگر  از  گلوی 


،


نای  ،        بر نخیزد .


همین

نوا بامدادی

سراب  اعتراض

گویند آنسوی برکه ها

دریا را از نوک خشکترین شاخه های

درختهای
سبز

می توان دید


؟


تو چیزی میبینی ؟

همین

نوا بامدادی

سن ماند - بی تو

لحظه تکرار شد


روي سنگفرش  لج دار سنگلج


 نقش رفتن تو

-
نقش ماندن من


 تئاتر چندش آور  جداي بود


 و گريه   ضربا آهنگ  متن هاي بي صدا


فضاي  طرح  رنگ  تيره بود


دل روشن از حقيقت بي تو


 آري


صدا همان تق تق کفش هاي ترد رفتن بود


و تو ناگهان زيبا تر از هماره

 

چشمهايم را احاطه ميکردي


نمي دانم 


طبق متن ميرفتي يا


فلبداهه  بود


هرچه  بود

سنگین

 چونان کوهی  بر آمده بر سر  


گويا واقعيتي تلخ بود


چون ديري  نپايد


که پرده  افتاد


بي تو


سن ماند


با من

-

و ناگاه  عابری  فریاد زد

هواست کجاست ؟

جلوی  پاتو  نگاه کن !!!

همين

نوا بامدادی

 

کرسی آلاچیق روزهای کنار هم

نگاه  خیسم را ببین

من هنوز کودکم 

پدر

نرو

-

هنوز یاد تاب بازی وسط شهربازیم پدر

نرو

مگر  نگفتی 

تاک  ها  که خوشه خوشه 

مست می کنند

بزودی  میرسند

پس   چرا 

مرا که  هنوز کال  نگاهت بودم

نچیده  ترک  کردی

-

رنگ هفتم -  رنگین کمان هفت رنگ

یادت هست

کرسی  آلاچیق  روزهای کنار هم

یادت هست

سبزه عید که همیشه شگون نداشت

یادت هست

یک روز آفتابی

کنار مادر

زیر سایه  آن درخت بالای

کنار برکه

همان که  می گفتی  پدرت گودش  کرده بود

یادت هست

گل گل کرده  خانمان

روی طاقچه

یادت هست

عطرش  تا  بانک و مغازه و ... میامد

چونان  دستهای  بدرقه گر  همیشه  پیش از هر  رفتی

دلکان کوچکمان را خوش میکرد

گل گل کرده خانمان 


هفت روز است

دیگر گل نداد

و چونان تو

خانه  مان بی بدرقه گر ماند

آری  تو  بودی

که گل بود

که  لحن صدا

حرم داغ  محبت داشت

که گل، گل داشت

و مادر گریه را نمی دانست

-

راستی 

چند روز است پدر

دارم با گل خانه حرف  میزنم

میخواهم از زیر زبان شاخکان غم بارش

گل شادی را

شکوفا کنم

کمکم می کنی ؟


همین

نوا بامدادی

باید به لحظه دل سپرد

ابدا  بد  نیست

گاهی  باید  گنجشکوار

بر تارک  درختها

جستی  زد و

خواندو

به  هیچ  خاری

تن نیالاند

من ماهی  می  شناسم

در  تنگ هفت سین سالی  که  سالهاست بگذشتست

تمرین  چرخش برمودای  می کرد

و  شاد می  شد

وقتی  نگاهی  را

به  خویش

خیره می دید

باید  به  لحظه دل سپرد

و  تن از  غبار  چشمهای  بیرونی  شست

تو  خود همانی

که  می بینی

و  باور  کن

تو  بیش  از  آنکه  فکر  کنی  گنجشکی

چون

به  گنجشک

فکر  می کنی

 

باور  کن

 

همین

راستی

شنیده ام

چند  قواره  پایین تر از

زمین  خیال  تو

خورشید  مستقیم  می تابد

خود  را زود به آنجا  برسان

 

این  بار همین

 

نوا  بامدادی

9/2/88