منقار  آزادی  را به دار کشیدند
شنیدی آن نفس آخر را
حصار وطن بلند تر شد
دیدی بی قراری آجر را
 از قرار گرفتن ،  
ما حرفهایمان را چونان نفسهای   رسایمان 
برای یک روز آفتابی 
حبس کردیم .
دیدی آفتاب بر نیامد
حتی یک روز ،
کلمات را بادبادک کردیم و
به آسمان فرستادیم
(دیدی بادبادکمان را توقیف کردند )
و تو چه میدانی 
آسمان کجاست ؟

دستانم  آه  دستانم ، اگر بگویی  توان نداری
من باز هم مشت میکنمت
 میکوبمت

زبانم آه زبانم ، اگر  خشک باشی
چونان چوبی میان آتش میگذارمت
تا فریاد زنی

دلکم  آه دلکم ، اگر سنگ شوی
انسانیت را پتک میکنم
تو را خاک میکنم  چونان  تلی
تا تلنبار نشود رویش سبزه درون سنگ

تفنگم  آه تفنگم ، اگر قلبت از  سرب  تهی باشد   
من استخوانم را گلوله میکنم
تمام خانه های خشابت را، درد جا میزنم
تمام این حصار را
 فرو
آن ستونک چوبکک های دار را
فرو
فرمان بکش را، درون ذهن  تو
فرو
دیوار های شهرم را
مرده باد، زنده باد ها را
خیال نبودن تو را
در این شب بی صبح
 را
فرو
 خواهم ریخت
...
ای در وطن خویش غریب
نگذار  پایت روی صندلی بلغزد
بگذار این بار پاهایت
جای زبانت،
زبونی جلاد را فریاد کشد
همین
نوا بامدادی